پیامک و جوک 20

مطالب خنده دار و مفید و سرگرم کننده جوک و داستان های خنده دار و طنز عکس های خنده دار شعر خنده دار و هزران مطالب جالب دیگر

بهترین اس ام اس ها

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

ضدحال دختر به پسردختری با ظاهری ساده و نه مذهبی در حال عبور کردن از خیابان بود پسری از پیاده رو داد زد سیبیییلو چطوری؟ دختر کاملا خونسرد تبسمی کرد و جواب داد وقتی تو زیر ابرو بر می داری من سیبیل می زارم تا این جامعه یه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و چیزی نگفت.

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

بهترین سایت اس ام اس

سایت جک و خنده

اگر مایلید با یک افغانی ازدواج کنید

به نکات زیر توجه کنید
.
.

.

.

.
.
.
خاک بر سرت ؛ مگه مایلی؟

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

سایت جوک و خنده

یکی به رفیقش می گه : شنیدم تو ظرف شستن به زنت کمک می کنی؟ زن ذلیل! می گه خب مگه چیه . اونم تو رخت شستن به من کمک می کنه

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

سایت جوک و اس ام اس

بهترین سایت اس ام اس

یارو توی خیابون زل زده بوده به یه دختره، یه پیرمردی بهش میگه: مگه تو خودت خواهر و مادر نداری؟ طرف میگه: چرا، ولی به این خوشگلی نیستند

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس های توووووپ

هرکی ارمنی بلده بخونه( هیراکرس متشون یسراف نزن روز یرایم راشف تدوخ هب یراد یلیخ منکیم ساسحا) هرکی هم ارمنی بلد نیست از آخر بخونه

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس های خنده دار

فرق تو یا عزاییل می دونی چیه؟ عزراییل رو یه روز ببینم می میرم تو رو یه روز نبینم می میرم

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

جوک های خفن جدید

بهترین اس ام اس ها

اگه گفتی اون چیه که اولش منم  بعدش تویی ،آخرشم یه زبونه...؟؟؟ یکم فکر کن... یکم دیگه.............. "گل گاو زبون"

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

بهترین اس ام اس ها

بهترین اس ام اس ها

خیلی ماهی
...
...
...

...
بخور، چون امگاسه داره!

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

بهترین اس ام اس ها

تاریخ ارسال: چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:40 ق.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 3 نظر

داستان های زیبا

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.


خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.


فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.


پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.


وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد.

فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.

 

شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.


مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.


زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟


چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.


فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.



خداوند فرمود:


این قطره اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

حکایت شیرین حکایت های بامزه طنز

تاریخ ارسال: چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:39 ق.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 3 نظر

داستان های جالب

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشم.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، وسایلش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود  . . . !!!! 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:37 ق.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 1 نظر

اس ام اس های عید نوروز

برای دیدن اس ام اسهای تبریک عید نوروز 1390 روی لینکهای زیرکلیک کنید: 

پیامک تبریک سال نو 1389  

اس ام اس های انگلیسی تبریک سال نو 

اس ام اس های قدیمی تبریک سال نو

اس ام اس نوروزی ، پیامک نوروزی

امیدوارم در این سال جاری پله های ترقی را یکی یکی طی بکشید

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس چهارشنبه سوری ، پیامک چهارشنبه سوری

اگه از کنار یه گنجشک رد شدی نپرید فکر نکن دوستت داره!تو رو ادم حساب نکرده

دیشب تو را ز مستی تشبیه به ماه کردم / خاک تو سرم تو زشتی من اشتباه کردم

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

جوک نوروزی جک چهارشنبه سوری

نگاهی آشنا به یاس کردم ...تو را در برگ گل احساس کردم ...خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقی را پاس کردم

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس شب عید، پیامک های شب عید

مواد به کار رفته در ساخت زنان: گوشت و استخوان 40 تا 60 کیلو. لوازم آرایش یه من. عشوه چهل خروار. قر و فر 50 دور در دقیقه. زبان 14 متر. توانایی بیان 2000 اسب بخار. قدرت اشک ریزی 5لیتر در ساعت. منطق 2 گرم در کل. عقل نیم مثقال. لجبازی به اندازه کافی

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس های عید، پیامک های عید

عجب چرخ عجیبی : زن از سوسک میترسه _ سوسک از موش میترسه _ موش از گربه میترسه _ گربه از سگ

میترسه _سگ از مرد میترسه _ مرد از زن میترسه

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

جوک های عید ، جک های عید

این اس ام اس را برای 3 نفر بفرست :

1-      بهترین دوستت

2-       عزیز ترین کست

3-      نفست

بعد بشین فکر کن ببین تو کدوم یکی بودی که من این اس ام اس را برات فرستادم

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس جدید 88

از یه الاغ می پرسن چرا خر شدی الاغه سر تکان داد و با ناراحتی گفت :امان از دوست ناباب

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس نوروزی ، پیامک نوروزی

به سیاه پوسته میگن شامپو بدنت چیه،میگه:مشکین تاژ

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس نوروزی ، پیامک نوروزی

جوک نوروزی جک چهارشنبه سوری

جوک نوروزی جک چهارشنبه سوری

تاریخ ارسال: دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 10:11 ق.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 1 نظر

اس ام اس های باحال

هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را
هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را
.
.
هیجان زده نشو پشت خاور نوشته بود

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس های باحال

هر وقت دلت واسم تنگ شد متن زیر رو بخون
.
.
.
ای کلک چه زود دلت برم تنگ شد.

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس های باحال

این پیام جهت بالا بردن کلاس شما در جمع است
بعداز خواندن الکی بحندند.

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس های باحال

عشق من از وقتی رفتی خونه تاریکه …
چراغ خونه خاموشه …
.
.
لامصب فیوز کنتورو رو چرا بردی با خودت آخه...

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس های باحال

.
.
.
.
من که با تو تعارف ندارم
اگه چیزی بود همون بالا می گفتم دیگه!!!

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس های باحال

یک باب خانه در نیاوران به مساحت ۴۵۰ متر مفید، سونا استخر جکوزی و پکیج، با دید بسیار عالی… به خدا خوشبختی نمیاره، برو سر خونه زندگیت.

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس های باحال

اخبار اعلام کرده   زیباترین  کره خر   دنیا گمشده

.
.
.

.

.                               بچه نشو  !  برگرد .

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس های باحال

الهی شمع بشی، پروانه شم، دورت بگردم … بعدش فوتت کنم، خاموش بشی، هرهر بخندم.

------------------ jok20.blogsky.com -----------------

اس ام اس های باحال

دوستان عزیز

شما می توانید اس ام اس ها و پیامکهای زیبایتان را به شماره 09179787812 بفرستید تا در سایت به نام خودتان نمایش داده شود.

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 03:41 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر

شعر طنز موش و گربه

شعر طنز موش و گربه عبید زاکانی 

 

اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش 

بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی 

ای خردمند عاقل و دانا
قصه موش و گربه برخوانا 

قصه موش و گربه منظوم
گوش کن همچو در غلتانا 

از قضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا 

شکمش طبل و سینه اش چو سپر
شیر دم و پلنگ و چنگانا 

از غریوش به وقت غریدن
شیر درنده شد هراسانا 

سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شد گریزانا 

روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا 

در پس خم می نمود کمین
همچو دزدی که در بیابانا 

ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا 

سر به خم برنهاد و می نوشید
مست شد همچو شیر غرانا 

گفت: کو گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا 

گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود روبرو به میدانا 

گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی به سوهانا 

ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا 

موش گفتا که من غلام توام
عفو کن از من این گناهانا 

گربه گفتا: دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا 

می شنیدم هر آنچه می گفتی
آروادین ...... مسلمانا 

گربه آن موش را بکشت و بخورد
سوی ( مطبخ) شد خرامانا 

دست و روی بشست و مسح کشید
ورد می خواند همچو ملانا 

بارالها که توبه کردم من
ندرم موش را به دندانا 

بهر این خون ناحق ای خلاق
من تصدق دهم دومن نانا 

آن قدر لابه کرد و زاری کرد
تا به حدی که گشت گریانا 

موشکی بود در پس مطبخ
زود برد این خبر را به موشانا 

مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا 

این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا 

هفت موش گزیده برجستند
هر یکی کدخدا و دهقانا 

برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفه ای الوانا 

آن یکی شیشه شراب به کف
وان دگر بره های بریانا 

آن یکی طشتکی پر از کشمش
وان دگر یک طبق ز خرمانا 

آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وان دگر ماست با کره نانا 

آن یکی خوانچه ی پلو بر سر
افشره آب لیمو عمانا 

نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا 

عرض کردند با هزار ادب
کای فدای رهت همه جانا 

لایق خدمت تو پیشکشی
کرده ایم ما قبول فرمانا 

گربه چون موشکان بدید، بخواند
رزقکم فی السما حقانا 

من گرسنه بسی به سر بردم
رزقم امروز شد فراوانا 

روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا 

هر که کار خدا کند به یقین
روزی اش می شود فراوانا 

بعد از آن گفت: پیش فرمایید
قدمی چند ای رفیقانا 

موشکان جمله پیش می رفتند
تنشان همچون بید لرزانا 

ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز میدانا 

پنج موش گزیده بگرفت
هر یکی کدخدا و ایلخانا 

دو بدین چنگ و دو بدان چنگال
یک به دندان چو شیر غرانا 

آن دو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا 

که چه بنشسته اید ای موشان
خاکتان بر سر ای جوانانا 

پنج موش رئیس را بدرید
گربه با چنگ ها و دندانا 

موشکان از این مصیبت و غم
شد لباس همه سیاهانا 

خاک بر سر کنان همی گفتند
ای دریغا ریئس موشانا 

بعد از آن متفق شدند که ما
می رویم پای تخت سلطانا 

تا به شه عرض حال خویش کنیم
از ستم های خیل گریانا 

شاه موشان نشسته بود به تخت
دید از دور خیل موشانا 

همه یک بار کردنش تعظیم
کای تو شاهنشهی به دورانا
 

گربه کرده است ظلم بر ماها
این شهنشه اولوم به قریانا
 

سالی یک دانه می گرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا 

این زمان پنج پنج می گیرد
چون شده تائب و مسلمانا 

در دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود کای عزیزانا 

من تلافی به گربه خواهم کرد
که شود داستانی به دورانا 

بعد یک هفته لشکری آراست
سیصدوسی هزار موشانا 

همه با نیزه ها و تیر و کمان
همه با سیف های برانا 

فوج های پیاده از یک سو
تیغ ها در میانه جولانا 

چون که جمع آوری لشکر شد
از خراسان و رشت و گیلانا 

یکه موشی وزیر لشکر بود
هوشمند و دلیر و فطانا 

گفت باید یکی ز ما برود
نزد گربه به شهر کرمانا 

یا بیا پایتخت در خدمت
یا که آماده  باش جنگانا  


نرم نرمک به گربه حالی کرد
که منم ایلچی ز شاهانا 

خبر آورده ام برای شما
عزم جنگ کرده شاه موشانا 

یا برو پایتخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا 

گربه گفتا که موش... خورده
من نیایم برون ز کرمانا 

لیکن اندر خفا تدارک کرد
لشکر معظمی ز گربانا 

گربه های براق شیر شکار
از صفاهان و یزد و کرمانا 

لشکر گربه چون مهیا شد
داد فرمان به سوی میدانا 

لشکر موش ها ز راه کویر
لشکر گربه از کهستانا 

در بیابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دلیرانا 

جنگ مغلوب شد در آن وادی
هر طرف رستمانه جنگانا 

آن قدر موش و گربه کشتند
که نیاید حساب آسانا 

حمله ای سخت کرد گربه چو  شیر
بعد از آن زد به قلب موشانا 

موشکی اسب گربه را پی کرد
گربه شد سرنگون ز زینانا 

الله الله فتاد در موشان
که بگیرند پهلوانانا 

موشکان طبل شادیانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا 

شاه موشان بشد به فیل سوار
لشکر از پیش و پس خروشانا 

گربه را هر دو دست بسته به هم
با کلاف و طناب و ریسمانا 

شاه گفتا به دار آویزند
این سگ رو سیاه نادانا 

گربه چون دید شاه موشان را
غیرتش شد چون دیگ جوشانا 

همچو شیری نشست بر زانو
کند آن ریسمان به دندانا 

موشکان را گرفته و زد به زمین
که شدندی به خاک یکسانا 

لشکر از یک طرف فراری شد
شاه از یک جهت گریزانا 

از میان رفت فیل و فیل سوار
مخزن و تاج و تخت و ایوانا 

هست این قصه عجیب و غریب
یادگار عبید زاکانا 

جان من پند گیر از این قصه
که شوی در زمانه شادانا 

غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم کن پسر جانا

موشکی بود ایلچی ز قدیم
شد روانه به شهر کرمانا 
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 03:20 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 4 نظر

حکایت ها و داستان های عبرت آموز

از بزرگی دیگر روایت کنند که در معامله ای که با دیگری داشت، برای مبلغی کم، چانه زنی از حد گذرانید. او را منع کردند که این مقدار ناچیز بدین چانه زنی نمی ارزد.
گفت : چرا من مقداری از مال خود ترک کنم که مرا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند چگونه؟
گفت : اگر به نمک دهم ، یک روز بس باشد، اگر به حمام روم ، یک هفته ، اگر به حجامت دهم، یک ماه، اگر به جاروب دهم ، یک سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی که چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با کوتاهی از دست من برود؟!

--------------------------------------------------------------------------------

حکایت ها و داستان های عبرت آموز 

در زمان مبارک حضرت رسول، کفار را می گفتند که درویشان را طعام دهید. ایشان می گفتند که درویشان بندگان خدایند، اگر خدا خواستی ، ایشان را طعام دادی. چون او نمی دهد، ما چرا بدهیم؟ چنان که در قرآن مجید آمده است « انطعم من لو یشاء الله اطعمه ان انتم الا فی ضلال مبین»
پس واجب باشد که بر هیچ آفریده رحمت نکنند و به حال هیچ مظلومی و مجرمی و محتاجی و مبتلایی و گرفتاری و مجروحی و یتیمی و عیال واری و درویشی و خدمتکاری که بر در خانه، پیر یا زمین گیر شده باشد، التفات ننمایند، بلکه برای رضای خداوند آن قدر که توانند، اذیتی بدیشان رسانند تا موجب دفع درجات و خیرات باشد، و در قیامت در « یوم لا ینفع مال و لابنون» ( روزی که نه مال دنیا به کار آید و نه فرزندان ) ، دست او را بگیرد.

--------------------------------------------------------------------------------

حکایت ها و داستان های پند دهنده

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که چطور است که در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند. گفت : مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی پیش آمده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغمبر.

--------------------------------------------------------------------------------

حکایت ها و داستان های پند دهنده و عبرت آموز 

درویشی به در خانه ای رسید. پاره نانی بخواست. دخترکی در خانه بود، گفت : نیست. گفت: چوبی هیمه ای. گفت: نیست. گفت: پاره ای نمک. گفت: نیست. گفت: کوزه ای آب. گفت: نیست. گفت: مادرت کجاست. گفت: برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین که من حال خانه شما را می بینم، ده خویشاوند دیگر می باید که برای تسلیت شما آیند.

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 03:19 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 3 نظر
( تعداد کل: 15 )
   1      2     3   >>
صفحات