X
تبلیغات
نماشا
رایتل

پیامک و جوک 20

مطالب خنده دار و مفید و سرگرم کننده جوک و داستان های خنده دار و طنز عکس های خنده دار شعر خنده دار و هزران مطالب جالب دیگر

داستان تمثیل مثل

شبی پدری به پسرش گفت بچه بلند شو سنگ یک من همسایه مان را بسون که آرد بکشیم بدم مادرت نان بپزد. همینطور که حرف میزد گربه ای داخل خانه شد. بچه گفت این گربه را من ده دفعه کشیدمش، یک من است. 
پدرش گفت خوب برو نیم گز خانه همسایه را بگیر تا ببینم مادرت از قالی چقدر بافته است. پسر گفت من ده دفعه دم گربه را متر کردم نیم گز است.
بابای پسره ناراحت شد و گفت بلند شو ببین باران میآد یا نه؟ پسره گفت این گربه همین حالا از تو حیاط آمده، دست بکش ببین تر است، اگر تر است باران میآید.
بابا که دید هرکاری به بچه میدهد از زیرش در میرود گفت خوب بلند شو یک قلیان چاق کن بکشیم.
بچه که دید این کار را نمیتواند کلک بزند گفت:
همه کارها را من کردم، این یکی را دیگر خودت بکن...


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 09:10 ق.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر

داستانی از شبلی - کتاب کشکول شیخ بهایی

شبلی عارف معروف؛ به مسجدی رفت که دو رکعت نماز بخواند. در آن مسجد کودکان درس می خواندند و وقت نان خوردن کودکان بود. دو کودک نزدیک شبلی نشسته بودند.
یکی پسر ثروتمندی بود و دیگری پسر فقیری. 
در زنبیل پسر ثروتمند پاره ای حلوا بود و در زنبیل پسر فقیر نان خشک. پسر فقیر از او حلوا میخواست.
آن کودک می گفت: اگر خواهی که پاره ای حلوا به تو دهم، سگ من باش و چون سگان بانگ کن.
آن بیچاره بانگ سگ کرد و پسر ثروتمند پاره ای حلوا بدو می داد. باز دیگر باره بانگ میکرد و پاره ای دیگر می گرفت. همچنین بانگ می کرد و حلوا می گرفت.
شبلی در آنان می نگریست و می گریست. کسی از او پرسید:
ای شیخ تو را چه رسیده است که گریان شده ای؟
شبلی گفت: نگاه کنید که طمع کاری به مردم چه رسانَد؟
اگر آن کودک بدان نان تهی قناعت می کرد و طمع از حلوای او برمی داشت، سگ همچون خویشتنی نمی شد....


کشکول شیخ بهائی

تاریخ ارسال: چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 10:23 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر

آب حیات - سلیمان پیامبر

به سلیمان پیامبر گفتند: آب حیات در اختیار توست میخواهی بنوش.
سلیمان با بوتیمار در این باب مشورت کرد و بوتیمار عرض کرد:
اگر فرزندان و دوستان هم از این آب بهره ای داشته باشند چه بهتر، وگرنه چه ثمر دارد این زندگی که هر چهار روزی فراق و مرگ یکی از عزیزان را دیدن....

بگو به خضر که از عمر جاودانه تو را

چه حاصل است جز مرگ دوستان دیدن


تاریخ ارسال: چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 09:40 ق.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 1 نظر

توبه نامه گالیله در دادگاه انگیزاسیون (تفتیش عقاید)

توبه نامه گالیله در دادگاه انگیزاسیون (تفتیش عقاید)

من گالیله در هفتادمین سال زندگی در مقابل حضرات شما به زانو در آمده ام در حالی که کتاب مقدس را در پیش رو دارم و با دست های خود آن را لمس میکنم توبه میکنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می نمایم و آن را منفور و مطرود می دانم.
گالیله وقتی توبه کرد در هنگام خروج از دادگاه تفتیش عقاید بر پله ها پای خود را بر زمین می کوبید و با خود زمزمه کرد: 
«ای زمین تو به حرکت خود ادامه بده و به حرفهای من کاری نداشته باش.»


تاریخ ارسال: دوشنبه 8 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 02:38 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر

عکس تاریخی «آگوست لندمسر» و داستان اجتناب او از سلام نازی

عکس تاریخی «آگوست لندمسر» و داستان اجتناب او از سلام نازی

این عکسی است که ده ها سال طول کشید تا مشهور شود و داستان مردی که در محور عکس قرار دارد، کشف شود.
سیزدهم ژوئن سال ۱۹۳۶ بود، انبوهی از مردم در هامبورگ به مناسبت به آب انداخته شدن کشتی هورست وسل گرد آمده بودند، کشتی‌ای که نام شاعر و فعال اجتماعی حزب نازی بر آن گذاشته شده بود. هیتلر هم به هامبورگ آمده بود.
عکسی از این گردهمایی ثبت شد، در این عکس، صدها نفر از مردم را می‌بینیم که با دستان کشیده سلام نازی می‌دهند، اما در عکس مردی را می‌بینید که با بقیه تفاوت دارد، او تنها کسی است که سلام نازی نمی‌ دهد. 

ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: شنبه 6 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 05:53 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر

نشاشیده شب درازه

نشاشیده شب درازه

کودکی همه شب در بستر خود ادرار میکرد. شبی زودتر از موقع معمول خوابش برد و ساعتی بعد بیدار شد و چون تشک خود را خشک دید خندان و شادان به مادرش بانگ زد:
ننه جان امشب نشاشیدم!
مادر گفت:
ننه جان غم مخور، هنوز سر شبه، نشاشیدی شب درازه....

تاریخ ارسال: جمعه 5 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 08:23 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر

پند بزرگان - آدم پولدار

پند بزرگان - آدم پولدار پولش پیش خودشه، عزتش پیش مردم 

چند روزی که در جهان باشی
سعی کن کز توانگران باشی
گر بماند که دشمنان بخورند
بِه که محتاج دوستان باشی


تاریخ ارسال: جمعه 5 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 08:50 ق.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 1344 )
   1      2     3     4     5      ...      192   >>
صفحات